تبليغاتX





Powered by WebGozar

فرشته جهنمی
فرشته جهنمی
اجتماعی عاطفی
عیدی سرد

 

 

دوباره میگن بازم بهار شده

 ماهی قرمز ها توی تنگ بلور

 پر شر و شور و پر غرور

نگاشون تو عمق آینه میپیچه

صداشون از ته آب میاد بگوش:

 میشه بارون بباره

خدا جون.... میشه بارون بباره ....

خدا جون ممنون مهربونیات

خدا جون ما که گناهی نداریم میدونیم بزرگی از تو بود و هست ما که راهی نداریم

میدونیم وقتی بازم بهار میاد حتی اون فرشته ها خواب میبینن ماهی شدن

توی یه تنگ بلور بغل سبزه و یاس و آینه  و سنگ صبور

ماهی ها یه جور دیگه قشنگ میشن

خدا جون ممنونتیم خیلی زیاد

اما یه چیز :

میشه بارون بباره

خدا جون میشه بارون بباره

خدا جون فدای اون آفتاب داغ

خدا جون فدای مهتاب قشنگ

خدا جون فدای اون اشکای های ناب که شده مثل سراب

خدا جون میشه بارون بباره .........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

خدا جون خسته شدیم از اینهمه سکوت تلخ

 ما که حرفی نزدیم تا به حالا

هی میگفتیم هر چی که خودت میدونی ای خدا ...

خدا جون میشه بارون بباره

خدا جون خسته شدیم ، بال و پر بسته شدیم ، جون به لبها رسیده   

پشت مجنون خمیده ، تنگ خونمون دیگه آب زیادی نداره

آبشم تیره و تار؛ مثل اوضاع دل صاحب خونمون ...

بیچاره بنده خدا

بدجوری دلش رو  داده بود به دست سرنوشت

چه دلی داشت ، دل زار

خسته بود ، اما یه دفعه ام نگفت: که ای خدا مرگ رو بیار

خسته از زمونه ی  سرد و سیاه

آدمایی که دیگه دل نمیبندن به گیاه

دنیایی که دیگه گل، ناز نمیکرد

بلبلای دل شکسته دیگه باغ رو غرق آواز نمیکرد

 

توی اون شهر شلوغ فکر حاکم دیگه با خدا نبود

دختر ها سحر شدن ،حوری ها پولی شدن ، خبر از وفا نبود

خدا جون میشه بارون بباره........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

دیوهای کریه و زشت،

 شده بودن سربازای این نظام

مردم و کوچیک و بزرگ، با شلاقاشون میزدن

تهمت بزرگی و مهربونی پشت سر شاهشون میزدن

توی شهری که پر از مریضی و  گرسنه بود

چلوار های نقره ای روی موهاشون میزدن

حاکم شهر که دیگه با دیو ها، فرقی هم  نداشت

حکم های آسمونی رو کج میکرد و تو دل دیو ها میکاشت

 اولها حرف ها ی خوب خوبم میزد

 

خدا جون میشه بارون بباره ........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

خداجون بزار بارون بباره

بباره رو دلهای تیره و لک

پاک کنه یه کهکشون چرک و کلک

بکنه رسوای رسوا آدمهای خود فروش

کاشکی بارون بباره......

کاشکی بارون بباره.....

 

 از همگی معذرت می خواهم که سال جدید رو اینطوری شروع کردم

خودم هم قبول دارم که پست اول سال یک مقدار باید شاد تر و با طراوت تر باشه ولی:

 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

در هر صورت امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون رو تجربه کنید.

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 15:52 توسط امین |
<بدون شرح(22)>

سیاهی همه جا را فرا گرفته بود و سرما تمام  قوایش را جمع کرده بود که اینبارپسرک را از پای در بیاورد ولی او همچنان راه میرفت آغاز  بغز هایش چند لحظه ای بود که پایان یافته بود دمی بر نمی آورد و راه میرفت اما انگار قطراتی که امتدار خارجی گونه های او را طی میکردند به آرامی نجوا میکردند:

به فریادم برس٬ فریادرس  ....

به فریادم برس٬ فریاد رس....

همچنان راه میرفت هیچ نیروی یارای مقابله را نداشت همچنان میرفت و فکر میکرد

 

چرا چرا باید دوباره  دل پاکی بشکند؟

چرا باید دوباره لحظات کوتاه شادی٬ سالیان سال گوشه ی قلبی را تیره نگاه دارد ؟

چرا همیشه دل های پاک میشکنند ؟

بی اختیار به یاد لحظه ای افتاد که از سر دلسوزی داخل باغی شده بود :

 

{             <<اردیبهشت-کوچه ی ۸۵-پلاک ۲۲>>!   }

 

22 عددی که سالهای بسیار دور ایرانیان٬ این روز از هر ماه را به الهه باد تقدیم کرده بودند و و به خاطرش شادی میکردند .

باد : بادی که چه سرد باشد و چه گرم٬ هنگامی که میوزد انسان را به یاد خاطرات سرد زندگی اش می اندازد.

او شنیده بود که دلی سیاه قصد این باغ دارد تا مانند تمام باغهای این گذر تیرگی را به آغوشش بیفکند. او وارد باغ شد  نه زیاد بزرگ و نه زیاد زیبا اما روشن بود  فقط چند درخت خشکیده داشت . دست به کار شد و با تمام وجود آبادش کرد تا شاید سبزی درختانش امید بخشی باشد برای عابرین ولی روزی که برای خریدن چند شاخه رز سرخ از باغ بیرون رفت ؛ و بعد از چندی بازگشت ...

 

چشمان پسرک به نقطه ای خیره بود و آرام آرام اشک میریخت وفکر میکرد که:

چرا او  .چرا ؟

 

انگار شکست در این راه قسمتی از سرنوشت تمام انسانهاست؛ انگار دنیا تحمل دلهای پاک و عاری از کینه را ندارد، انگار قانونی علاوه بر قوانین فیزیکی بر دنیا حکم فرماست .

پسرک احساس بدی داشت٬ نمی دانست که خبر راست است یا نه؟

 

آیا عشق تنها عاشقی که او میشناخت نیز همانند دیگران از بین رفته؟

{ ساعت صفحه درشت بند سرمه ام که دوستش داشتم

 و دیگر روی مچم نبود٬ اشک را به چشمانم آورد! روی گونه ام غلتید!غلتیدند و غلتیدند!شاید

 برای آنچه که نداشتم و هنوز هم ندارم گریه می کردم}

     

 

عاشقی که شاد بود و سر سخت  او که اراده ی پولادینش را هیچ افسوسی نمی خراشید٬ او که به دل نوشته هایش دل داشت؛ آیا دیگر شاد نبود؟

 

{  !!!بالا می رفتم اما حس کسی را داشتم که فـــــــــرو

می رود!!!بالا می رفتم اما حس کسی راداشتم که رو به سقوط ٬ بالا می رود!!! }

 

آیا کسی از جنس پسرک اینقدر میتوانست پلید باشد کهآن عاشق را را به دام بیندازد و از دروغ گفتن به او لذت ببرد ؟

پسرک در این افکار غوطه ور بود و به آرامی اشک میریخت.

 

" به فریادم برس فریاد رس..."

 

این افکار ذره ذره او را آب میکرد ولی پسرک همچنان راه میرفت و اشک میریخت .انگار دیگر هیچ کسی را نمیشناخت  که از زندگی لذت ببرد و از عشق

 

{ گر بدین سان زیست باید پست

                                        من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

                                         بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست}!!!

 پسرک انگار دیگر هیچ آزاده ای را نمیشناخت:

 

{

پارس می کرد و مرا بیشتر اسیر آزاده ای که دیگر نبودم می کرد!!!            

                                                                                                           }

 

آخر مگر موجودی دلنشین تر از آن هم وجود داشت که:

 {

!آن سگ لعنتی درست پشت استخر با زنجیر و قلاده ی جدیدش

به درخت خرمالو بسته شده بود  }

 

 

پسرک هیچ چیز نمی دانست و فقط راه میرفت؛ اندکی سست تر شده بود، نخوت سرما  داشت اثر خود را کم کم میگذاشت  و سرما در تدارک جشن پیوزی بزرگ خود بود:

" ...از تـــــــــــو متنفرم...از تـــــو

متنفرم...بخاطر دلـــــــــــم...دلی که این باغ...این ویلا...این استخر و این درخت خرمالو را

دوست داشت اما تو همه را به کابوس بردی"

 

این سخنان کسی بود که به تازگی معنای لطیف ترین اشعار دنیا را درک کرده بود و آه که سرنوشت تمام  انسانها  در نام آنها قرار داده شده ( آدم = آه و دم ).

 پسرک خیلی وقت بود که دمی دم بر نیاورده بود از وقتی که برای آخرین بار عشق پاکش را تحقیر کردند ....

پسرک دیگر راه نمیرفت ٬ سرما تمام نیروی خود را به کار گرفت ٬صدای خرد شدن استخوانهای پسرک آرام آرام به گوش میرسید ولیپسرک  هیچ دردی احساس نمیکرد فقط فکر میکرد:

{

کاش یک نفر مرا می گفت:(( آخر

 به دنبال چه هستی؟!چرا به اینجا آمدی؟!چرا از اینجا نمی روی؟!!!))   }

 

اشک های پسرک دیگر سرازیر نبود و صدای هق هقش به سختی به گوش میرسید٬ عجیب بود که در این لحظات حتی یک لحظه هم به یاد خود نیفتاد ؛ به یاد خود که تنها و تنها از دنیا یک چیز می خواست  و آن هم عشق بود.  عشقی که تمام عمر را برای بدست آوردن آن تلاش کرد ولی ....

 

دیگر نفس های پسرک هم به شماره افتاده بود و چشمهایش سنگین بود ٬گرچه در آن روزگار چشم گذاردن و ندیدن بهتر ازدیدن بود.

سرما خوشحال بود ٬ از میان سیاهی ها صدایی شنیده میشد که میگفت بالاخره این هم از پای در آمد؛ سرما سراسر وجود پسرک را گرفته بود دستهایش لمس بود گویی سالیان سال است که خونی در رگهایش نجنبیده است؛ دیگر امیدی برای ماندن نبود سرما توانسته بود قلب پسرک را نیز به اسارت خود در آوردقلبی که تنها باعشق شعله ور می ماند. 

بی حسی به آرامی تمام اندامهای پسرک را فرا گرفت٬ چشمها لحظه به لحظه سنگین تر میشدند و خاطرات کهنه نابودی پسرک را تسریع میکردند ٬بعد از چند لحظه  بالاخره پسرک آرام گرفت و...

 

در آخرین لحظه ناگهان نوری از اعماق قلب پسرک روشنایی گرفت و لبهای پسرک به آرامی باز شد و با تمام وجود فریاد زد :

 

به فریادم برس٬ فریادرس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 7:43 توسط امین |
همینجوری؟؟؟؟

 

مردنم را ببین و بعد برو


من کیم؟ان شکسته رفته ز یاد

تک درختی که برگ وبارش نیست

پای در گل اسیر طوفانها

ازن خزانی که نو بهارش نیست

ورقی پاره از کتاب زمان

قصه ای ناتمام وتلخ آغاز

اشک سردی چريده بر سر خاک

نغمه هائی شکسته در دل ساز

تو که بودی ؟ همه بهار بهار

در نگاهت شراب هستی سوز

از کجا امدی ؟ که چشم تو شد

درشب قلب من طلیعه ی روز

دررگت خون زندگی جاری

تنت از شوق ارزو لبریز

تو طلوع ومن ان غروب سیاه

تو سرا پا شکوفه من پائیز

راستی را شنیده بودی هیچ

شوره زاری که گل در ان روید؟

یا ز شبهای تیره اخر ماه

دلی افسرده روشنی جوید ؟

تو که بودی ؟که شوره زار دلم-

با تو سر شار برف وباران شد

کاسه ی خشک چشمهایم باز

تازه شد رنگ چشمه ساران شد

سبز گشتم زنو جوانه زدم ....

با توگل کردم و بهار شدم

هر رگم جوی خون هستی شد

پر شدم پر زانتظار شدم

وای بر من چرا ندانستم

به وفای گل اعتباری نیست

شاخه ای را نچیده می بینم

در کفم غیر نیش خاری نیست

راستی را چنان نسیم سحر

تو گذشتی چه ساده زان چه که بود

من به جا مانده یکه و تنها .......

میگریزم دگر ز بود و نبود

بی من اری تو خفته ای ارام

گر چه من لحظه ای نیاسودم

چکنم رسم عاشقی این است

چشم من کور عاشقت بودم

بعد از این می گریزم از هستی

به جهان نیز دل نمی بندم .......

ای همه شادمانیم از تو

بی تو هر گز دگر نمی خندم

اه اینک تو ای رطیل سیاه

وقت رفتن کنار خانه بمان


تا ببینی چگونه می میرم

لحظه ای هم به این بهانه بمان

صبر کن صبر کن ز باغ دلم

گل شادی بچین وبعد برو

ای که زهر تو سوخت جانم را

مردنم را ببین و بعد برو

اوا


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:19 توسط امین |
فرشته جهنمی 12

 

 

تو حال و هوای عجیبی بودم نمی دونستم چرا اینقدر دلم گرفته بود احساس عدم تعلق به زندگی سراسر ذهنم رو پر کرده بود من 15 سال صرفا به این دلیل زندگی می کردم که عاشق بودم ولی حالا دیگه هیچ, من نیاز داشتم که کسی رو دوست داشته باشم این یک نیاز معمولی نبود اونقدر طی این 15 سال در من رشد کرده بود که به سختی میتونستم یه لحظه فراموشش کنم .

قدم هام داشت تند تر و تند تر میشد; نمی دونستم چرا ولی سرعت بهم آرامش میداد, یکدفعه تو سرم احساس درد شدیدی کردم و به همراه اون  یک صدای نازک دخترونه که رشته افکارم را پاره کرد.

" می بخشید آقا عمدی نبود!!!" و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه توپ رو برداشت و به سمتی که یه دسته دختر و پسر آنجا ایستاده بودند رفت . چهره ی یکی از پسر ها خیلی به نظرم آشنا اومد جلو تر رفتم .اسمش مهران بود قبلا چند دفعه تو مدرسه باهاش والیبال بازی کرده بودم بازیش زیاد خود نبود ولی عاشق والیبال بود  جلوتر که رفتم اون هم من رو شناخت خیلی رسمی احوال پرسی کردیم و با اصرار از من دعوت کرد که بهشون ملحق بشم  نخواستم  ضایعش کنم با اینکه اصلا حال بازی نداشتم ولی قبول کردم  رفتم و با بی انگیزگی شروع به بازی کردم چون طرف مقابلم دو تا دختر بودن زیاد مایل نبودم محکم بازی کنم عجیب بود تا حالا دختری رو ندیده بودم که به این مهارت و قدرت والیبال بازی کنه هر ضربه ای که من میزدم هر طوری بود بر میگردوند,موقع بازی فقط صداش توی ذهنم تداعی میشد تا به خودم اومدم دیدم که تمام همبازی های من و اون کنار رفتن و ما دو تا فقط داریم با هم بازی میکنیم .از تلاشش خوشم اومد تا حالا کمتر پسری تونسته بود ضربات من رو کنترل کنه ولی این دختر تمام ضربات رو کنترل میکرد.دیگه کم کم صدای بچه ها داشت در می اومد هیچ کدوم کم نمی آوردیم یکدفعه شیطنتم گل کرد  تمام قدرتم رو توی مچم جمع کردم و زدم نمی دونم چطوری توپ به دستش خورد که کمونه کرد و به گوشه صورتش خورد و افتاد زمین .بی اختیار به سمتش دویدم و زیر شونه هاش رو گرفتم و بلندش کردم خیلی حول شده بودم :

_"حالت خوبه یکدفعه چی شد؟؟؟"

آروم چشماش رو باز کرد و یک لبخند بهم زد وگفت :"خوب شد دهنم باز نبود و گرنه توپ می رفت تو حلقم" بی اختیار خنده ام گرفت.یه لحظه متوجه نگاه متعجب بچه ها شدم تا به خودم اومدم دیدم که فرشته تو بغل منه خیلی خجالت کشیدم  اونم مثل اینکه تازه متوجه جریان شده بود سریع خودش رو جمع و جور کرد . آره اسمش فرشته بود یه دختر با وقار و متین تو همون نگاه اول نشون می داد که خیلی بیشتر از سنش درک می کنه .

اون روز با مهران صحبت کردم اونها هر روز بعد از ظهر برای بازی به پارک می اومدن و قرار شد که از فردا من هم به اونها ملحق بشم.

هر روز که میگذشت من و اونها صمیمی تر میشدیم :

مهران به همراه پسر عموش فریبرز و دو تا از دختر عمو هاش یلدا و نگار و فرشته که دوست صمیمی نگار بود,  هم بازی های من بودن.  البته اول بازی چون وقتی بازی گرم میشد من و فرشته رسما با هم بازی میکردیم و به بقیه توپ نمی رسید.

کم کم داشتیم به روز کنکور نزدیک میشدیم  سپهر کاملا آماده بود. وجود سپیده بزرگترین قوت قلب و انگیزه برای قبولی اون تو کنکور بود. من هم یه مقدار بهتر شده بودم نمی دونستم به خاطر گذشت زمان بود یا بازی پارک ولی روی هم رفته من هم انگیزه ی زیادی برای قبول شدن داشتم نوید هم به خاطر توجهاتی که بعد از جریان بیمارستان بهش میشد, امید زیادی برای قبولی داشت.

بالاخره روز کنکور هم مثل بقیه ی روز های خدا آمد جلوی دانشگاه امیر کبیر با هم  قرار گذاشته بودیم خانواده ی نوید به همراه سپیده برای امید دادن به نوید آمده بودن ; البته فکر کنم سپهر بیشتر از این جریان سود برد تا نوید....

با هر مشقتی بود کنکور هم سپری شدبعد از کنکور من آزادی عمل بیشتری داشتم تا با بچه های پارک باشم .هر روز که میگذشت خودم رو به اونها نزدیکتر حس میکردم  اونها هم حس متقابلی داشتن..


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 23:50 توسط امین |
یه کمی توضیح!!!

 

از همه دوستان عذر میخوام که تو این جند وقت نتونستم وبلاگ رو به روز کنم  دلیلش به خاطر اینکه داستان به قسمتهایی رسیده که ممکنه با خوندن ادامه اش بعضی ها از دست من دلگیر بشن یا من رو به خودخواهی محکوم کنن ولی سعی میکنم تا جایی که بشه متن داستان رو طوری تغییر بدم که کسانی که فکر میکنن در داستان نمادی هم از اونها وجود داره زیاد دلخور نشن منتظر بمونین هنوز خیلی اتفاقات قراره بیفته....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 7:57 توسط امین |
گلایه..... و باز هم گلایه

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را          خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را          التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را          با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

                             فارق از عاشق غمناک نمی باید بود

                             جان من اینهمه بی باک نمی باید بود  

همچو گل چند به روی همه خندان باشی     همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی       زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

                            ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

                              به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود               غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود              یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود                   تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

                          من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

                        موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد                 جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد         هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد                  هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد

                                   گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                                      مردم,آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است         روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

                                  تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

                                 چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست    عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست        خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

 از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست         چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

                                شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

                               عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است    گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است      ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچو شکر تنگ دهان بسیار است  نه که غیر از تو جوانیست جوان بسیار است

                                  دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

                                          قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو                   به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو                داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو                از برای تو چنین زارم و میدانی تو

                                  از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

                               از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت               دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم ومن بعد نیابم سویت             نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت                 سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

                             بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

                              ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی        یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی         بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی       نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی

                                  که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن

                                  چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن

درد من کشته شمشیر بلا میداند                   سوز من سوخته داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند                 همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم همه کس طور مرا میداند                 عاشق همچو منت نیس خدا می داند

                                 چاره ی من کن ومگذار که بیچاره شوم

                                   سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت          چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت        گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که اینبار چو هر بار دگر خواهم رفت             نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

                                      از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

                                   لطف کن لطف که اینبار چو رفتم رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم                    چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم             از تو چند ای بت بد کیش مکدر اشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم                    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

                                   خود بگو کز تو کشم ناز تغافل تا کی

                                 طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم                ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم                ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم              گره ی ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم                 طرز محبوبی وآیین تو را بنده شوم

                                    الله الله ز که این قاعده آموخته ای

                                  کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم               از تو قطع طمعلطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم                   همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم        خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

                        خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

                        سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

 

                                                                                     

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 7:46 توسط امین |
نیومدی...

چشم من گمشده تو پنجره ها نیومدی                                                     

به تو گفتم واسه خاطر خدا نیومدی                                                                                                     

یکی گفت برو واسه کبوترا دونه بریز                                                         

دلم رو ریختم واسه کبوترا نیومدی                                                           

یکی گفت اول راه سخته تا مجنونی هنوز                                                   

سر گذاشتم به دل بیابونا نیومدی                                                             

یکی گفت بسه دیگه بیاد بگه آخرشه                                                        

لااقل برای آخرین نگاه نیومدی                                                                 

سبزی زندگیمو بستم به غوغای ضریح                                                    

امانت دادم اونو دست رضا نیومدی                                                           

یکی گفت بیا که از عشق تو دیوونه شده                                                 

لا اقل برای خاطر شفا نیومدی                                                               

آشنا ترین غریبه ای تو قصه های من                                                        

منو کشتی تو غریب آشنا نیومدی                                                           

چه بیایو چه نیای من سر حرفم میمونم                                                     

تاخیراتو میزام پای وفا نیومدی                                                                 

       
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 9:36 توسط امین |
فرشته جهنمی 11

 

با تمام وجود دستم رو دراز کردم ولی نتونستم  صدای فریاد من بود که به صدای فریاد های سپیده ملحق میشد و تمام وجودم رو پر میکرد.

با صدای اذان چشمام رو باز کردم

واقعا اون یک خواب بود ؟ اگر خواب بود واقعا بدترین کابوس عمرم بود، دیگه نمی تونستم خونه بمونم زدم بیرون هوا تقریبا گرگ و میش بود مثل دیوونه ها فقط راه میرفتم...

فکر میکردم که از عذاب وجدان راحت شدم ولی نه خیلی بدتر بود؛ اونقدر راه رفتم تا گرمای شدید آفتاب را روی پوستم حس کردم رفتم به سمت بیمارستان اونقدر التماس کردم تا بالاخره تونستم برم داخل نمی دونم سپیده اینا کی و چطوری  اومده بودن، سپهر هم آروم کنار تخت خوابیده بود  وقتی سپیده رو دیدم یک جورایی یاد خواب دیشبم افتادم  دوباره انگار خشکم زد به سختی تونستم خودم رو جم و جور کنم.

نوید چیز زیادی یادش نمی اومد وضعیتش هم بد نبود دکتر گفت که تا چند روز آینده مرخص میشه بیچاره سپهر دیگه براش رمق نمونده بود چقدر لذت بخش بود وقتی میدیدم که دوست صمیمی من اینقدر خوش قلبه واقعا خسته شده بود؛ ولی هنوز دوست داشت کمک کنه.

 چند روز بعد قرار بود که نوید رو از بیمارستان مرخص کنن خیلی زود خودم رو به بیمارستان رسوندم سپهر هنوز نیومده بود فقط سپیده بود و پدرش ؛مادر نوید و مادر سپیده هم برای مراسم استقبال مونده بودن خونه

پدر سپیده رفت دنبال کارهای ترخیص

حالا فقط من موندم و سپیده، این یکی از بهترین و در عین حال غیر مقتضی ترین زمانهایی بود که من میتونستم با سپیده صحبت کنم ولی راستش میترسیدم تا اینکه خود سپیده شروع کرد: لحن خاصی داشت یک جور صلابت همراه با خجالت این طرز صحبت خیلی برام جدید بود کم کم که ادامه داد یه چیزهایی داشت توی ذهنم شکل میگرفت تا اینکه یکدفعه خودش رو راحت کرد؛

خشک شده بودم بدنم مثل یخ سرد شده بود و مثل اون مجسمه های شنی سست.

کم کم داشتم تعبیر قسمتی از خواب دیشبم رو به چشمم میدیدم سپیده شبهای زندگیم ،سپیده ی تاریکی های قلبم، رویای زیبای شبهای نمناک و بارانی من عاشق سپهر شده بود و از من میخواست تا کمکش کنم و این موضوع رو به سپهر بگم _وقتی یک دختر عاشق میشه و این جرات رو داره که به زبون بیاره اونوقت میتونی بدون هیچ واهمه ای از آینده تمام هستیت رو به پاش بریزی_

 فقط خیلی آروم سرم رو تکون میدادم خیلی سعی کردم تا دیگران متوجه حالتم نشن. بعد از اینکه نوید رو به خونه رسوندیم من دیگه داخل نرفتم خیلی پکر بودم بدجوری احساس تهی بودن میکردم حس دزدی رو داشتم که بعد از کلی نقشه و طرح و فکر یه صندوق خالی گیرش اومده؛ فقط راه میرفتم و به گذشته فکر میکردم به احساس خودم نسبت به سپیده هیچ چیز حس نمیکردم و فقط راه میرفتم با صدای ترمز شدید یک ماشین به خودم اومدم هوا تاریک شده بود ساعت حول و حوش 10 شب بود، سریع خودم رو به خونه رسوندم یه کم شام مزه مزه کردم و افتادم رو  تخت انگار حسی که نسبت به سپیده داشتم عوض شده بود یا بهتر بگم تازه این حس رو شناخته بودم؛ شاید همش تلقین بود که باعث شده بود حس کنم عاشقشم ،شاید هم تحمل شکست رو نداشتم و سعی میکردم که دیگه عاشقش نباشم. نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم دیگه سپیده رو مثل یک معشوقه دوست نداشتم حس میکردم اون مثل سپهر و نویده به همون نزدیکی و به همون صمیمیت و از همون جنس یه دستی به سر و گوش خودم کشیدم و رفتم سراغ سپهر یه چند ساعتی ذهنش رو به در و دیوار کوبیدم تا بتونم بهش بگم چی شده وقتی فهمید انگار دنیا رو بهش داده بودن برق تشکر از من در چشماش موج میزد؛ مثل اینکه من فرشته نجاتش بودم.

 اولین قرار دیدن رو من برنامه ریزی کردم :باورم نمیشد سپهر که تا دو سه روز پیش خیلی راحت با سپیده برخورد داشت و صحبت میکرد ،حالا زبونش بند اومده بود بعد از اینکه احوال پرسی های اولیه تموم شد حس کردم بد جوری مزاحمم از اونها  عذر خواهی کردم و به یک سمت دیگه رفتم....  

 

                                                          ادامه دارد...  

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 11:33 توسط امین |

در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم

 

تو شادم کن که سوز غم برآمد از نهادم

 

تو میگفتی صدایم کن به سوز سینه هر شب

 

صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم.......


موضوع :
| *|